میدانی؟! با این که دنیا را دوست دارم، با این که آدمها و سرنوشتهایشان برایم بسیار مهمند و دردهایشان مرا شدیدا آزار میدهد، با این که همۀ آدمها را دوست دارم، همۀ موجودات را، تمام آفرینش را،...،با این که عاشق طبیعتم و ساعتها میتوانم گوش بسپارم به آوای رودخانه، یا پرندهای که زیستن را در خواندنش و با خواندش معنا میکند، با این که گلی میتواند مرا ساعتها و روزها به خود مشغول کند تا شکفتنش را به تماشا بنشینم، با این که میتوانم ساعتها محو زیبایی یک کوه یا بیابان یا آسمان پر ستاره شوم،...،با این که به عنوان شهروندی از دنیا میکوشم هر روز برای آن و موجوداتش و انسانها کاری انجام دهم و قدمی بردارم، ولی احساس میکنم دنیای اصلی من اینها نیست!من هر وقت که از روابط آدمها در دنیای بیرون دلسرد میشوم، هر وقت بیرحمیشان با خود و با دیگری مرا میترساند یا ناامید میکند، هر گاه عشق را بخواهم در دلم زمزمه کنم، پناه میبرم به کلمات! کلماتی که چکهچکه از روح و قلب کسی بر کاغذ ریختهاند و یا چکهچکه از روح و قلبم راه به کاغذ پیدا کردهاند!این همان دنیایی است که آدمهایش را، روابطش را خودم انتخاب میکنم، خودم میسازم!این همان دنیایی است که سعی میکنم با آن حتی آن دنیای بیرون را نیز کمی، حداقل کمی، در حد توانم بهتر کنم!!!این عالم برایم عرصه تحقق و ظهور خیلی چیزها بود و هست!!!این عالم؛ عالم زیبای نوشتن و نوشتار، وطن اصلی من است!نه، دنیای من است!پینوشت: روز قلم بر همه ساکنان واقعی عالم نوشتن و نوشتار گرامی باد!
برچسب:
نویسنده: ساناز شجاعی
تاريخ: پنجشنبه
28 تير
1403 ساعت: 1:30